پروفایل داستان

داستان کامل دختری را کشف کنید که به جامعه‌اش امید می‌بخشد.

محدثه رضایی

محدثه رضایی

صنف دهم · تسریعی ب سمستر اول

شنبه، ۲۴ اسد سال ۱۴۰۵؛ روزی که برای ... روز پیروزی و جشن گرفتنِ گرفتنِ یک کشور بود، اما برای مردمش روز عزای آرزوها بود.
من زیاد نمی‌نویسم. راستش تا امروز خیلی کم پیش آمده که بخواهم احساساتم را در قالب نوشته با دیگران شریک بسازم. اما امروز عجیب دلم خواست بنویسم؛ برای خودم، برای حرف‌های ناگفته‌ای که شاید مدت‌ها در دلم مانده‌اند.
بعضی حرف‌ها هستند که فعلاً نمی‌توانیم با صدای بلند فریاد بزنیم و بگوییم. بعضی دردها را نمی‌شود همیشه با صدا بیان کرد؛ اما امروز فهمیدم که نوشتن می‌تواند راهی باشد برای گفتن همان حرف‌ها. نوشتن می‌تواند حس قشنگی بدهد؛ حسی که امروز خیلی خوب آن را درک کردم.
می‌نویسم برای خودم، برای سرزمینم و برای اهدافم. از دل خودم می‌نویسم؛ از درد، از ناامیدی، از خوشحالی و از رویاهای خوبی که هنوز در گوشه‌ای از قلبم زنده‌اند. تا امروز نخواسته بودم احساساتم را با دیگران شریک بسازم، اما امروز تصمیم گرفتم بنویسم؛ شاید چون بعضی روزها، سکوت دیگر کافی نیست.
دقیقاً پنج سال گذشته؛ پنج سالی که افغانستان را شاید پنج برابر عقب‌مانده‌تر از گذشته ساخت. از افغانستان فقط آه و فغان و مردمان درد دیده‌ای به جا ماند که از زندگی ناامید شده‌اند. پنج سال است که دختران از درس و تحصیل باز مانده‌اند و از بسیاری از آرزوهای خود عقب مانده‌اند.
بسیاری از دختران، حتی دوستان خودم، از همه‌چیز ناامید شدند و دیگر دنبال تحصیل نرفتند. قبل از طالبان، میان مردم تابوها و حرف‌هایی مثل «دختر درس بخواند که چه شود؟ آخرش که ازدواج می‌کنی و صاحب زندگی می‌شوی» وجود داشت؛ اما با آمدن طالبان، این حرف‌های عجیب کم‌کم به واقعیت تبدیل شد.
با چشم خودم دیدم که چطور دخترانی که با اشتیاق درس می‌خواندند و رویاهای بلند داشتند، ازدواج کردند و رویای خود را محدود به خانواده و زندگی شخصی خود ساختند. دخترانی را دیدم که چطور مأیوس و خسته شدند؛ حتی اشتیاق زندگی‌شان را از دست دادند.

اما آمدن طالبان تنها روی دختران سرزمینم تأثیر منفی نداشت؛ پسران هم از این وضعیت آسیب دیدند. آموزش مختلط، در کنار تمام بحث‌هایی که درباره‌اش وجود دارد، برای بسیاری از دانش‌آموزان انگیزه، حس رقابت و فرصت رشد ایجاد می‌کرد. من بارها از زبان پسران شنیده‌ام که حتی انگیزه درس خواندن هم ندارند.
درست است که آموزش برای پسران هنوز آزاد است و بودنش فعلاً بهتر از نبودنش است، اما خودشان می‌گویند: «ما دیگر آن انرژی‌ای را که در زمان جمهوریت داشتیم، نداریم.» انگار بال‌های ما هم بسته شده‌اند.
هر روز، زمانی که از خانه بیرون می‌رویم، نگاه خواهران خود را می‌بینیم که با حسرت به ما نگاه می‌کنند؛ و این شاید یکی از بدترین حس‌هایی باشد که می‌توانیم تجربه کنیم.
اما با وجود تمام این مشکلات، هنوز دختران امیدوار هم داریم. دخترانی که برای پیشرفت خود نه‌تنها ناامید نشده‌اند، بلکه طالبان را مانعی برای عقب رفتن خود نمی‌دانند. دخترانی که همیشه در تلاش‌اند تابوها را بشکنند؛ دخترانی که هنوز با وجود بزرگ‌ترین چالش‌هایشان حرکت می‌کنند و به رتبه‌های عالی در زندگی‌شان می‌رسند.
آموزش هرگز محدود به مکان نبوده است. طالبان درهای حضوری مراکز آموزشی را بسته‌اند؛ اما آیا می‌توانند کسانی را که واقعاً به دنبال پیشرفت هستند، متوقف کنند؟ 😅
همه خسته شدیم، ناامید شدیم، اما هنوز ادامه دادیم.
من خودم شخصاً از زمانی که طالبان آمده‌اند، فقط چند روزی در خانه ماندم و باقیِ این سال‌ها همیشه در مراکز آموزشی، در حال خواندن یا در حال درس دادن بودم. همیشه کوشش کردم زندگی خودم را طوری با وضعیت فعلی تلفیق بدهم که کسی نتواند مانعم شود.
این پنج سال با چالش‌های زیادی روبه‌رو شدم؛ چالش‌های سختی که ممکن بود من را ناامید کنند، اما در عوض مصمم‌ترم کردند تا حتماً به سه جایی که برای خودم تعیین کرده‌ام برسم. دنبال برنامه‌های زیادی بودم و در فعالیت‌های جانبی زیادی شرکت کردم تا اینکه با برنامه «پل آموزش» آشنا شدم.
پل آموزش برای من فقط یک برنامه آموزشی نبود. وقتی وارد این برنامه شدم، حس کردم وارد جایی شده‌ام که آدم‌ها هنوز به آموزش، به رشد و به آینده باور دارند. برنامه‌ای برای دختران و پسرانی که از تحصیل باز مانده بودند؛ اما در آن فقط درس خواندن مطرح نبود، بلکه فرصت دوباره‌ای برای یاد گرفتن، فعالیت کردن، ارتباط گرفتن و دوباره امیدوار شدن وجود داشت.
وقتی وارد برنامه شدم، دخترانی را دیدم که با وجود تمام محدودیت‌ها، هنوز پر از انرژی و امید بودند. دخترانی که می‌توانستند ساعت‌ها از مشکلات خود بگویند، اما ترجیح می‌دادند درباره درس، فعالیت، آینده و رویاهایشان حرف بزنند. دیدنشان واقعاً به من انرژی داد.
یکی از چیزهایی که EBA را برای من خاص کرد، استادانش بودند. استادانی که شاگرد را فقط یک شاگرد نمی‌دیدند؛ بلکه به او به چشم یک انسان توانمند و حتی یک همکار نگاه می‌کردند. همین نگاه شاید ساده به نظر برسد، اما برای کسی که سال‌ها با محدودیت‌های آموزشی روبه‌رو بوده، می‌تواند خیلی باارزش باشد.
EBA برای من کم‌کم تبدیل به یک برنامه ساده آموزشی نشد؛ تبدیل به یک فامیل بزرگ شد. فامیلی متشکل از استادان بزرگ و مهربان و شاگردانی که شاید سن زیادی نداشتند، اما با وجود شرایط سخت، در عرصه آموزش بسیار فعال بودند.
من در این برنامه فقط درس یاد نگرفتم. از آدم‌هایی که در آنجا دیدم، تعاون، همکاری، مسئولیت‌پذیری و حتی امید گرفتن را یاد گرفتم. با حضور در جلسات، آگاهی‌ام بیشتر شد و فهمیدم که در افغانستان هنوز آدم‌های زیادی هستند که نمی‌خواهند شرایط، آینده‌شان را برایشان تعیین کند.
برای من، «پل آموزش» واقعاً اسم زیبایی دارد؛ چون گاهی آدم فقط به یک پل نیاز دارد تا از جایی که در آن گیر مانده، به جایی که می‌خواهد برسد. برای بسیاری از ما، شاید این برنامه یکی از همان پل‌ها بود؛ پلی میان محرومیت و فرصت، میان ناامیدی و امید، و میان «نمی‌شود» و «من تلاش می‌کنم».
امسال قرار است صنف دوازدهم را به پایان برسانم. به خاطر صنوف فشرده‌ای که امسال برای خودم گرفته‌ام، کمی خسته‌ام؛ اما این خستگی، یک خستگی شیرین است. شیرین است چون می‌دانم برای چیزی خسته می‌شوم که برایم ارزش دارد.
اگر پنج سال پیش به من می‌گفتند روزی می‌رسد که برای رسیدن به یک صنف، یک فرصت یا یک رویا باید این‌همه بجنگی، شاید باور نمی‌کردم. اما امروز که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم همین سختی‌ها مرا آدمی ساخته که دیگر به این آسانی از رویاهایش دست نمی‌کشد.
شاید همین خستگی شیرین بود که امروز باعث شد بنویسم. بنویسم تا خودم را به یاد بیاورم؛ اینکه در این پنج سال چه چیزهایی را پشت سر گذاشتم، چند بار خسته شدم، چند بار ناامید شدم و با این حال دوباره بلند شدم و ادامه دادم.
پنج سال گذشته است. پنج سالی که خیلی چیزها را از ما گرفت؛ فرصت‌ها، آرامش، آرزوها و حتی گاهی امیدمان را. اما یک چیز را نتوانست از ما بگیرد: میل ما برای ادامه دادن.

شاید نتوانیم افغانستان را به یک‌باره تغییر بدهیم، شاید نتوانیم تمام درهایی را که به روی ما بسته شده‌اند باز کنیم؛ اما می‌توانیم خودمان را متوقف نکنیم.
من هنوز درس می‌خوانم. هنوز درس می‌دهم. هنوز دنبال فرصت می‌گردم. هنوز برای آینده‌ام برنامه دارم. و شاید همین «ادامه دادن» کوچک، در چنین شرایطی، خودش یک نوع مقاومت باشد.
برای من، این پنج سال فقط داستان محدودیت‌ها نیست؛ داستان انتخاب من هم هست. انتخاب اینکه با وجود همه‌چیز، تسلیم نشوم.
و شاید این نوشته هم بخشی از همین انتخاب باشد.
امروز برای اولین بار بعد از مدت‌ها، تصمیم گرفتم بخشی از حرف‌های درونم را بنویسم. نه برای اینکه کسی حتماً مرا درک کند، نه برای اینکه کسی برایم دل بسوزاند؛ فقط برای اینکه خودم بدانم هنوز حرف دارم، هنوز رویا دارم و هنوز چیزی در درونم هست که می‌خواهد ادامه بدهد.
می‌نویسم برای خودم، برای سرزمینم و برای تمام دخترانی که هنوز رویاهایشان را فراموش نکرده‌اند.
شاید روزی که درهای آموزش دوباره برای همه دختران افغانستان باز شود، ما به عقب نگاه کنیم و بگوییم:
«دیدی؟ ما بالاخره دوام آوردیم.»

تا آن روز، من و دختران زیادی مثل من، هنوز ادامه می‌دهیم. هنوز یاد می‌گیریم، هنوز می‌سازیم و هنوز رویا داریم.
چون افغانستان فقط آن چیزی نیست که امروز می‌بینیم؛ افغانستان، دخترانی هم دارد که هنوز رویای فردای بهتر را در دل خود زنده نگه داشته‌اند.