دیروز نشسته بودم و مصاحبه داوود سرخوش را میدیدم. اول فکر میکردم فقط مصاحبه را میبینم و تمام میشود اما وقتی تمام شد چند دقیقه همان جا ماندم و به حرفهایش فکر کردم. به این فکر کردم که چقدر سالها زود میگذرد. آدمهایی که از کودکی نام شان را شنیدهایم یک روز به جایی میرسند که خبر مریضی شان را میشنویم و دل آدم میگیرد.
من داوود سرخوش را از نزدیک ندیدهام اما صدایش برایم بیگانه نیست. از همان صداهایی است که از سالهای کودکی شنیدهایم و کم کم بخشی از خاطرات ما شده است. گاهی یک آهنگ را میشنوی و نمیفهمی چرا دلت میگیرد. نه این که آهنگ تازه باشد و نه این که برای اولین بار شنیده باشی. شاید صد بار شنیده باشی اما همان لحظه یک چیزی در دلت تکان میخورد. آهنگهای داوود سرخوش برای من همین طور است.
وقتی از افغانستان میخواند و از مردمش میگوید و از دردهایی میخواند که برای ما بیگانه نیست حس میکنم حرف یک آدم دور را نمیشنوم. حس میکنم حرف کسی را میشنوم که درد این مردم را فهمیده است. من در افغانستان زندگی میکنم و همین جا میان همین مردم و همین روزهایی که گاهی سخت میگذرد. شاید به همین دلیل وقتی آهنگهایش را میشنوم بعضی حرفهایش برایم خیلی نزدیک است.
دیروز اما بیشتر از آهنگهایش به خودش فکر کردم. به این که پشت آن صدایی که سالها شنیدهایم یک انسان است. یک انسان که خودش هم روزهای سخت دارد درد دارد خسته میشود و گاهی به امید نیاز دارد. وقتی از مریضیاش گفت دلم گرفت. اما در کنار این ناراحتی یک چیز دیگر هم در ذهنم ماند و آن امید بود. این که با وجود همه سختیها هنوز میشود امیدوار بود و ادامه داد.
شاید زندگی همین باشد. یک روز برای مردم از درد میخوانی و یک روز خودت با درد روبهرو میشوی اما باز هم باید ادامه بدهی. من نمیدانم آینده برای داوود سرخوش چه خواهد آورد اما از دل خودم آرزو میکنم روزهای خوب بیشتری در پیش داشته باشد. امیدوارم باز هم با دل آرام بخواند و ما باز هم آهنگهایش را بشنویم.
چون بعضی آدمها فقط یک آوازخوان یا یک نام مشهور نیستند. صدای شان که میآید خاطرهها برمیگردند. خانه و کوچه و خانواده و روزهای کودکی و هزار چیز دیگر که شاید خودمان هم یادمان نباشد. داوود سرخوش برای من یکی از همین آدمهاست. شاید سالها بعد وقتی یک آهنگ قدیمیاش را شنیدم باز هم یاد همین روز بیفتم. روزی که مصاحبهاش را دیدم و با خودم گفتم کاش این صدای آشنا هنوز سالهای سال برای ما بماند.
من داوود سرخوش را از نزدیک ندیدهام اما صدایش برایم بیگانه نیست. از همان صداهایی است که از سالهای کودکی شنیدهایم و کم کم بخشی از خاطرات ما شده است. گاهی یک آهنگ را میشنوی و نمیفهمی چرا دلت میگیرد. نه این که آهنگ تازه باشد و نه این که برای اولین بار شنیده باشی. شاید صد بار شنیده باشی اما همان لحظه یک چیزی در دلت تکان میخورد. آهنگهای داوود سرخوش برای من همین طور است.
وقتی از افغانستان میخواند و از مردمش میگوید و از دردهایی میخواند که برای ما بیگانه نیست حس میکنم حرف یک آدم دور را نمیشنوم. حس میکنم حرف کسی را میشنوم که درد این مردم را فهمیده است. من در افغانستان زندگی میکنم و همین جا میان همین مردم و همین روزهایی که گاهی سخت میگذرد. شاید به همین دلیل وقتی آهنگهایش را میشنوم بعضی حرفهایش برایم خیلی نزدیک است.
دیروز اما بیشتر از آهنگهایش به خودش فکر کردم. به این که پشت آن صدایی که سالها شنیدهایم یک انسان است. یک انسان که خودش هم روزهای سخت دارد درد دارد خسته میشود و گاهی به امید نیاز دارد. وقتی از مریضیاش گفت دلم گرفت. اما در کنار این ناراحتی یک چیز دیگر هم در ذهنم ماند و آن امید بود. این که با وجود همه سختیها هنوز میشود امیدوار بود و ادامه داد.
شاید زندگی همین باشد. یک روز برای مردم از درد میخوانی و یک روز خودت با درد روبهرو میشوی اما باز هم باید ادامه بدهی. من نمیدانم آینده برای داوود سرخوش چه خواهد آورد اما از دل خودم آرزو میکنم روزهای خوب بیشتری در پیش داشته باشد. امیدوارم باز هم با دل آرام بخواند و ما باز هم آهنگهایش را بشنویم.
چون بعضی آدمها فقط یک آوازخوان یا یک نام مشهور نیستند. صدای شان که میآید خاطرهها برمیگردند. خانه و کوچه و خانواده و روزهای کودکی و هزار چیز دیگر که شاید خودمان هم یادمان نباشد. داوود سرخوش برای من یکی از همین آدمهاست. شاید سالها بعد وقتی یک آهنگ قدیمیاش را شنیدم باز هم یاد همین روز بیفتم. روزی که مصاحبهاش را دیدم و با خودم گفتم کاش این صدای آشنا هنوز سالهای سال برای ما بماند.